به وقت سومین روز مرداد.به وقت ۱۱:۳۰صبح .کافه ویونا.و مرکز خرید ارگ.
با محمد راجع به همه چیز حرف زده بودیم،راجع به جزییاتراجع به تمام مطالبی که باید اونجا عنوان میشد حتی اینکه چهقدر من باید بشینم و کی بلند شمخوشحالم که وبلاگ رو داریم و می تونیم بنویسیم از حال خوبمون و لحظاتمون از اینکه صبحش چهقدر مضطرب بودیم.از اینکه دیگه استرس داشت باعث میشد دعوامون بشه از اینکه وقتی نگاهش میکردم سعی میکردم نگاهم رو از چشماش هم بم چون نمی تونستم وانمود کنم که این ادم واسم غریبس و عشقم نیستواسم قشنگ بود این لحظه هابرخورد جذاب مامان محمد،لبخندی که جفتمون با نگاهمون بهم دیگه دادیمبه انرژی خوبی که ازش گرفتم.خدا رو شکرخدا رو شکر که خانواده ایی که سر راهم خدا گذاشته ادمای درست و حسابی هستن و برام افتخار افرینه.
محمدم عشق من ،خوشحالم که تو تووی سرنوشتمی،خوشحالم که تقدیرم با اسم و رسمت رقم خورده
محمدم نفسم خوشحالم که مرد من توویی
امروز زندگی برام روزی رو رقم زد که مدتها منتظرش بودمسالهای سال.دعا و نذر و دعوا و قهر و اشتی ها داشتیم واسه امروز.خوشحالم که راه بهم رسیدنمون سبک و سبک تر داره میشه عشق من
برای سالها بعد می نویسم که یادمون نره من و تو دلی رو به دریا زدیم که از اب واهمه داشت
بیا یادمون نره قیمت عشق مون چهقدر زیاد بوده و چه بها هایی که براش دادیم.
نمیدونم چه جوری از ذوقم بگم
محمدم عشقم مرسی ازت
دست بوستم
خدایا شکرت که کنارم بودی هر لحظه و ساعت و ثانیه
و اولین دیدار من ویه مادر مهربون...بعد از کلی انتظار و صبر و صبر..
رو ,اینکه ,خوشحالم ,چهقدر ,عشق ,خدا ,از اینکه ,خوشحالم که ,خدا رو ,رو شکر ,به وقت

درباره این سایت